تبليغاتX
زن متولد ماکو 2

زنده یاد : فریدون مشیری

 

نمی خواهم بمیرم

  

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

کجا باید صدا سر داد

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر،  آسمان کور است

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست

وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته ست

دلم با صد هزاران رشته با این خلق

با این مهر با این ماه

با این خاک با این آب

پیوسته ست.

مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی ست

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم بیفروزم

خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش  پای فراداهای بهتر گل برافشانم

چه فردایی   چه زیبایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و  نور است

نمیخواهم بمیرم      

ای خدا                                  

ای آسمان                                                        

ای شب!

نمی خواهم                 

نمی خواهم                                

نمی خواهم                                                 

مگر زور است؟

 

+ نوشته شده توسط شهربانو در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 23:50 |

در سیرت پادشاهان و غیره

 

محکومی را در قفس شیری انداختند . شیر با خمیازه ای از او استقبال کرد . مکحوم عرق سردی بر پیشانیش نشست و شروع کرد به لرزیدن . شیر ، دست و پنجولی به سر و گوش محکوم کشید . محکوم که از ترس دندانهایش کلید شده بود ، خودش را در گوشه قفس جمع کرد .

شیر گفت : نترس نمی خورمت .

محکوم با چشمان از حدقه درآمده گفت : خدای من حرف هم می زند .

شیر گفت : یک خرده بیا جلوتر .

محکوم با ترس وتردید به شیر نزدیک شد و پرسید : مگر تو شیر نیستی ؟

شیر گفت : نه من مشد حسن باغبان هستم ، جنابعال ؟

محکوم که ترسش ریخته بود ، گفت : چاکر شما ، مش رجبعلی .

شیر گفت : می شود بپرسم اینجا چه کار می کنی ؟

محکوم گفت : بیشتر از کوپنم هوا مصرف کرده ام .... می شود من هم بپرسم تو اینجا چه کار می کنی ؟

-  بنشین تا برایت تعریف کنم ، سیگار داری ؟

- نه من سیگاری نیستم .

شیر خمیازه ای کشید و گفت : عرض شود خدمت سرکار ، شیر واقعی این قفس عمرش را به شما داده است . حالا من به جای او خدمت می کنم . اما نمی توانم وظایف او را درست انجام بدهم .

- اگر بیایند و ببینند مرا نخورده ای ، چه کار می کنی ؟

- نترس طوری می خورمت که خودت هم نفهمی .

محکوم دوباره دچار ترس و لرز شد .

- نترس بابا شوخی کردم .

- شوخی شوخی کار دست آدم می دهند ... راستی چه شد که آن شیر مرد ؟

- به علت سو استفاده و عدم رسیدگی . شیر متعلق به سلطان صاحبقران بود . وقتی می غرید ، زمین و زمان به لرزه می افتاد . کسی جرات نمی کرد به قفس نزدیک شود . هر روز سه تا گوسفند درسته می خورد . وقتی هزینه زندگی بالا رفت ، ماموران حفاظت  شیر گفتند دیگر با این مواجب نمی شود زندگی کرد . آنها مدتی هزینه سه تا گوسفند را می گرفتند اما دو تا گوسفند به شیر می دادند . مدتی گذشت ، غذای شیر را به یک گوسفند رساندند . شیر هر روز لاغرتر می شد و این آخر سری ها شده بود پوست و  استخوان . حتا یک مگس را هم نمی توانست از خودش براند . تا این که یک روز مسئولان ، جیره غذائی شیر را به کلی قطع کردند . شیر بیشتر  از دو سه روزینتوانست مقاومت کند و دار فانی را وداع گفت .

- سلطان نیامد سراغ شیرش را بگیرد ؟

- چرا ، مسئولان این جای قضیه را نخوانده بودند و فکر نمی کردند سلطان یک روز به یاد شیرش بیفتد .

- خب ، پس چه کار کردند ؟

- هیچی ، مرا استخدام کردند که وقتی سلطان می خواهد به دیدن شیر بیاید ، توی پوست شیر بروم و مثل یک شیر رفتار کنم .

- خب ، بعدش چی ؟

در همین موقع ، یکی از مسئولان ، سراسیمه به قفس نزدیک شد و گفت : مشد حسن دستم به دمبت ، تو رو خدا یک کاری بکن ، سلطان دارد می آید .

شیر زیپ شکمش را کشید و به محکوم گفت : زود بیا برو این تو . فقط مواظب باش سرفه نکنی .

محکوم پرسید : حالا چطور می شود ؟

شیر گفت : بالاخره یک طوری می شود .

 

از کتاب : از گلستان من ببر ورقی

 

نویسنده : عمران صلاحی 

 

+ نوشته شده توسط شهربانو در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 13:58 |

بؤیوک آنامین اؤیودلری  

چؤرک باشیندا نئینه مه لی

1 – دؤز اولجه بؤیوک یئمه یی باشلاسین .

2 – آغزیوی یوم چؤره یی چئینه .

3 – آغزیوی شاپپیلداتما

4 – دانیشا دانیشا چؤره ک یئمه

5 - چؤره ک باشینداکیلارین تیکه سینی سایما

6 – بارماغیوی بئش باتمان آغزیوا سوخوب دیشیوی قورتدالاما

7 -  قوناقدان قاباق سفره باشیندان دالی چکیلمه .

8 – گه ییرمه

 
+ نوشته شده توسط شهربانو در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:11 |

 

ا ه                ایجه شمه لر : اؤجه شمه لر

    اوشاقلیق عالمینده نئجه بیری بیریمیزه ایجه شه ردیک جاوان ماحمیت داش بولاق وبلاکیندا بیر یئره ییغیب .

میرکه چک دیشووا گمیرگه

انته ر باش گؤزوندان آخیر قان تر

اورتا یاتدیغین یئرده یومورتا

اوسوب قولاغلارون قوسوب

ایچ قان سیچ

ایستیکان گؤتو اوسته دیک دوران

ایمه آرپانی قویوب بوغدانی درمه

اینه ک داموندان دوشسون دیره ک

ایینه  فورتدوغومی چینه

باجی باشمین تاجی

بادام  ایگنه ساماندا تاپام

باریش قولاغلارون قاریش قاریش

باس  داردان آس

باشا گل ددون دوشدو آشا گل

باشماق یئرییه نده اگیل باخ

باغا شوربووا دوشسون قورباغا

بالا     هاردان گلیر خالا

بایدا سورو یاتیب چایدا

بوخاری تومانوی چک یوخاری

بوراخ بوراخمیشام قاچ توتاخ

پاس سؤزومه قولاغ آس

پاییز یئمه ییب سن قارپیز

دریسپوتور  ی اولوب قوتور-قوتور

تکبیره الاحرام دوواردان آشدی بهرام

تیکمه من تیکمیشه م سن جیرمه

جان جانووا بادیمجان (خوش سؤز دگیل، کیمسه یه دئسون اینجیر)

جانا تایون دوشدو چایدانا

چارداق باشووا گیرسین بارداق

چاریخ بادیمجان اک بیر قاریخ

چکیل دور گؤزوم قاباغیندان اکیل

داز سنه پای وئریم یاز

علایی نه قندی وار نه چایی

فارس          توت سووا باس

قئیمه باشووا چک ائیمه (سوزمه نین توکسوز دریسی)

 

+ نوشته شده توسط شهربانو در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 11:37 |