تبليغاتX
زن متولد ماکو 2

روباه و کلاغ

 

روبهی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست گوشه باغ

که از آن می گذشت جوجه کلاغ

گفت با او کلاغ کای بدبخت

بنده باید روم به روی درخت

توی قصه پنیر مال من است

این قضیه نه شرح حال من است

گفت روبه که هست اینگونه

وضع ما در جهان وارونه

 

عمران صلاحی

از گلستان من بیر ورقی  

  

+ نوشته شده توسط شهربانو در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 11:29 |

در سیرت پادشاهان و غیره

 

محکومی را در قفس شیری انداختند . شیر با خمیازه ای از او استقبال کرد . مکحوم عرق سردی بر پیشانیش نشست و شروع کرد به لرزیدن . شیر ، دست و پنجولی به سر و گوش محکوم کشید . محکوم که از ترس دندانهایش کلید شده بود ، خودش را در گوشه قفس جمع کرد .

شیر گفت : نترس نمی خورمت .

محکوم با چشمان از حدقه درآمده گفت : خدای من حرف هم می زند .

شیر گفت : یک خرده بیا جلوتر .

محکوم با ترس وتردید به شیر نزدیک شد و پرسید : مگر تو شیر نیستی ؟

شیر گفت : نه من مشد حسن باغبان هستم ، جنابعال ؟

محکوم که ترسش ریخته بود ، گفت : چاکر شما ، مش رجبعلی .

شیر گفت : می شود بپرسم اینجا چه کار می کنی ؟

محکوم گفت : بیشتر از کوپنم هوا مصرف کرده ام .... می شود من هم بپرسم تو اینجا چه کار می کنی ؟

-  بنشین تا برایت تعریف کنم ، سیگار داری ؟

- نه من سیگاری نیستم .

شیر خمیازه ای کشید و گفت : عرض شود خدمت سرکار ، شیر واقعی این قفس عمرش را به شما داده است . حالا من به جای او خدمت می کنم . اما نمی توانم وظایف او را درست انجام بدهم .

- اگر بیایند و ببینند مرا نخورده ای ، چه کار می کنی ؟

- نترس طوری می خورمت که خودت هم نفهمی .

محکوم دوباره دچار ترس و لرز شد .

- نترس بابا شوخی کردم .

- شوخی شوخی کار دست آدم می دهند ... راستی چه شد که آن شیر مرد ؟

- به علت سو استفاده و عدم رسیدگی . شیر متعلق به سلطان صاحبقران بود . وقتی می غرید ، زمین و زمان به لرزه می افتاد . کسی جرات نمی کرد به قفس نزدیک شود . هر روز سه تا گوسفند درسته می خورد . وقتی هزینه زندگی بالا رفت ، ماموران حفاظت  شیر گفتند دیگر با این مواجب نمی شود زندگی کرد . آنها مدتی هزینه سه تا گوسفند را می گرفتند اما دو تا گوسفند به شیر می دادند . مدتی گذشت ، غذای شیر را به یک گوسفند رساندند . شیر هر روز لاغرتر می شد و این آخر سری ها شده بود پوست و  استخوان . حتا یک مگس را هم نمی توانست از خودش براند . تا این که یک روز مسئولان ، جیره غذائی شیر را به کلی قطع کردند . شیر بیشتر  از دو سه روزینتوانست مقاومت کند و دار فانی را وداع گفت .

- سلطان نیامد سراغ شیرش را بگیرد ؟

- چرا ، مسئولان این جای قضیه را نخوانده بودند و فکر نمی کردند سلطان یک روز به یاد شیرش بیفتد .

- خب ، پس چه کار کردند ؟

- هیچی ، مرا استخدام کردند که وقتی سلطان می خواهد به دیدن شیر بیاید ، توی پوست شیر بروم و مثل یک شیر رفتار کنم .

- خب ، بعدش چی ؟

در همین موقع ، یکی از مسئولان ، سراسیمه به قفس نزدیک شد و گفت : مشد حسن دستم به دمبت ، تو رو خدا یک کاری بکن ، سلطان دارد می آید .

شیر زیپ شکمش را کشید و به محکوم گفت : زود بیا برو این تو . فقط مواظب باش سرفه نکنی .

محکوم پرسید : حالا چطور می شود ؟

شیر گفت : بالاخره یک طوری می شود .

 

از کتاب : از گلستان من ببر ورقی

 

نویسنده : عمران صلاحی 

 

+ نوشته شده توسط شهربانو در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 13:58 |